|
دختـــــری از جنسِ کیـــــ ــم بستنی! بادبازیگوش بادبادک را...بادبادک دست کودک را...هر طرف میبرد..کودکی هایم، بانخی نازک به دست باد،آویزان... |
||||
|
فکر کنم طرف دلش خیــلی پر بوده.... این عکس رو بابام گرفت... وقتی رفته بود دیلمان،توی راه گرفتش... پیرایش... غمکده!... جالبه،نه؟ بستنی نوشت:تا حالا توت فرنگیه داغ خوردین؟!من همین الآن خوردم! یه بوته ی توت فرنگی توی بالکنمونه،آفتاب مستقیم میزد روی توت فرنگی که تازه در اومده بود، منم دلم سوخت و خوردمش!!من عاااااااااشق توت فرنگیم... نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : کیمیا
سلام،خوبین؟ اومدم یه چیز بگم و برم.... اینکه: بدن هر انسانی-من و تو و همه-میتونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه،اما مادر ها وقتی میخوان بچه هاشون رو به دنیا بیارن تا 57 واحد درد رو تحمل میکنن! خیــــــــــــلیه ها! این میزان درد معادله با شکستن هم زمان 20 استخوونه بدنه! ولی..... عشقی که مادر به بچه اش داره باعث میشه انهمه درد رو اونم یه جا تحمل کنه... ماماناتون رو دوست داشته باشین.... حتی اگه خودتون مامانین! مامانیِ گلم،روزت مبارک+همه ی مامانهای دنیــــــــــــا
نوع مطلب : پمشکی، برچسب ها : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : کیمیا
یك آدم خرافاتی،
وقتی یه نردبون می بینه، به هیچ وجه از زیرش رد نمی شه. وقتی اتفاقا كمی نمك روی زمین می ریزه برای رفع بلا، قدری هم پشت سرش می ریزه. و همیشه كمی غذای خرگوش همراهش داره. چرا؟ برای اینكه ممكنه لازم بشه. هر سوزنی كه روی زمین ببینه بر می داره. و هیچوقت كلاهشو روی تخت نمی ذاره. توی خونه چترشو باز نمی كنه و هر وقت چیزی می گه كه نباید می گفت، زبونش رو گاز می گیره. وقتی از گورستان رد می شه، نفسشو حبس می كنه. و به نظرش عدد 13 نحسه. خلاصه آدم خرافاتی كارهای بیخود زیاد می كنه. شل سیلور استاین نوع مطلب : پمشکی، برچسب ها :
آنه! آنه! بستنی نوشت:این منصفانه نیست!من عاشقِ جودی و آنه هستم ولی اون ها چی؟ بستنی نوشت2:چه زود گذشت! بستنی نوشت3:ناستنکا....آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می دمم و آن را از ندامت های پنهانی آزردی میخواهم و آرزومیکنم که لحظات شادکامی ات را با اندوه بر آشوبم و آیا لطافت گلهای مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آنها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده میخواهم؟...نه هرگز،هرگز و صد بار هرگز.آرزو میکنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تورا برای آن دقیقه ی شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا میکنم.(قسمتی از کتاب شب های روشن-فیودور داستایفسکی) بستنی نوشت4:پلاکـــــــ23ــــ بستنی نوشت5:ارادتمند همیشگی و مخلصانه ی شما، دختری از جنس کیم بستنی نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 16 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : کیمیا
بابای عزیز و نازنینم! عقل از سرتان پریده است؟آخر کجای دنیا به دختری هفده عیدیِ کریسمس میدهند؟ لطفاً یادتان باشد که من عدالتخواه هستم.می خواهید یک دختر اشرافی بشوم؟ فکرش را بکنید: اگر روزی خدا نکرده دعوایمان بشود،من بیچاره میشوم. باید برای پس فرستادن هدایا،بارکش خبر کنم. شال گردنی که برایتان فرستادم،خیلی شل بود.ببخشید. خودم آن را بافتم(حتما خودتان فهمیده اید.) باید در روزهای سرد این شال را دور گردنتان بپیچید و دکمه های کت خود را تا زیر گلو ببندید. بابا ، هزار بار متشکرم.فکر میکنم شما مهربانترین و ساده لوح ترین مرد دنیا هستید.
جودی
حاشیه:برایتان یک شبدر چهار پر که از اردوی مک براید آورده ام میفرستم،تا در سال نو برایتان خوش شانسی بیاورد. نوع مطلب : پمشکی، برچسب ها :
بابا جان،از اینکه دختر نیستید خوشحالید؟حتماً میگویید پز دادن ما با لباسهایمان بسیار پوچ و احمقانه است.بله،واقعاً هست.شکی نداشته باشید، ولی همه ی این ها تقصیر شماست. تا به حال درباره ی آن پروفسور آلمانی که با شیک پوشی و تجملات مخالف بود،چیزی شنیده اید؟ او معتقد بود که لباس زنان باید معقول و در حد نیاز باشد. زنش که موجودی مطیع بود،نظر شوهر را پذیرفت و از نهضت *اصلاح لباس*پیروی کرد. فکر میکنید پروفسور ما چه کرد؟ با یک دختر رقاص فرار کرد. ارادتمند همیشگی شما جودی
حاشیه: مستخدمه طبقه ی اول ما پیشبند راه راه آبی میپوشد.میخواهم برایش چندتا پیشبند قهوه ای بخرم و لباسهای آبی اش را توی دریاچه بیندازم.چشمم که به او می افتد،تنم می لرزد.
قسمتی از کتاب بابا لنگ دراز-جین وبستر نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : کیمیا
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : کیمیا
سلامــــ،خوبین؟؟ تولدم هم گذشتـــ وبلاگم هم یک سالش تموم شد و رفت توی دو سال...منم که دیگهـــــــــ چون خانم ها به سنشون حساسن از من نخواین بهتون بگم...خودتون حساب کنین 1/2/1378..... بقیه با خودتونه یکی نیست به من بگه تو هم دیگه چقدر مثلاً خانمی جغله! همین دیگه،با من کاری ندارین؟ دارم میرم بخوابم ها بعدش نیان بگین نگفتی ها پس من رفتم.... شبــــ بخیــــــــــــــ
نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 29 فروردین 1391 :: نویسنده : کیمیا
|